ای عزیز!
راست می گویم.
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دست راست من است؛ و کاغذ را.
من هرگز یک قدم جلوتر از آنجا که هستم را ندیده ام.
من اینجا «من» را دیده ام -که اسیر زندان بزرگ نوشتن بوده است،همیشه ی خدا، که زندان را پذیرفته، باور کرده، اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره اش که بسیار بالاست دل خوش کرده...
و آن پنجره تویی ای عزیز!آن پنجره ، آن در، آن میله ها، و جمیع صداهایی که از دور دستها می آیند تا لحظه ای، پروانه وش، بر بوته ی ذهن من بنشینند، تویی...
این ، می دانم که مدح مطلوبی نیست
اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبان تاریخی.
و آنقدر که تو گرفتار زندانی خویشتنی
این زندانی، اسیر تو نیست-
که ای کاش بود
در خدمت تو، مرید تو، بنده ی تو...
و این همه در بند نوشتن نبود.
اما چه می توان کرد؟
پ ن : و چقدر نادر ابراهیمی عزیز و نازنین از دل ما مینویسی..من هم تصمیم داشتم در دفتری که برایم آورد تمام شعرهایم را داخلش بنویسم و در اخر به او هدیه دهم...خوابش را هم دیده بودم..خانه ای نقلی و دنجی را برایش چیدم و دفتر شعرم را میان کتابخانه اش گذاشتم...و از او خداحافظی کردم..وقتی برایش از خوابم گفتم گفت بدون تو هیچ کدوم زیبا نیست اما الان زندگی اش بدون من زیباست و من ماندم سکوت و غم...روزی اما کتاب شعرم را تقدیم اش میکنم او خوب مرا می شناسد و خوب بلد است و نیک میداند زایش و وارث تمام اشعارم او بوده..او زندگی مرا متحول کرد او تمام من شد و من را به درونم سوق داد و ....